روزهای روزمرگی

حرفی نیست جز چند تکه نان

درد ترانه هام نوشتنی نبود

خاکِ دفتر و قلمدان و بوی دود

نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1392ساعت 3:5 توسط بهرام|


خیلی سخته اینقدر سرت شلوغ بشه که به خودت نرسی این وب خود من بود

دلم برای نوشتن تنگ شده ، نوشتنم تبدیل شده به فکر کردن چیزیکه دکتر سالها پیش گفت برام سمه یادمه همون موقع بود این وبو شروع کردم! شروع کردم و دیگه فکر نکردم ، نوشتم و نوشتم!

باز دوباره دارم فکر میکنم و نمینویسم ،فکر میکنم و فکر میکنم!


نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1392ساعت 2:12 توسط بهرام|


خوشحالم ، انگاره ننه سرما داره لحافشو پهن میکنه ، بوی فصلم میاد ..

بوی سکوت ، بوی ارامش..

بوی قطره های بارون پشت پنجره بخار گرفته ،بوی تند قهوه ...

وقتی دنیاتو بوها میگیره ، بوی اغوش ،بوی عطر ، بوی عریان تنش...

فصل من، فصلی پر از خواستن ،سیراب شدن ، اندازه تموم سال

ارزوهایی که تک تک روی بال دونه های برف میشینن و میان پایین ...

فصل من ، فصل پنجره های بخار گرفته ، فصل گرم شدن از گرمای تنت ، فصل لم دادن توی بغلت میون شبای طولانیش و شاملو خوندن ...

فصل من ، فصل ما ، فصل عاشقانه های گـــــــرم میون سوز ننه سرما ....

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1392ساعت 19:15 توسط بهرام|

چایم سرد شد

به فنجانش روی میز خیره مانده ام

به تیکه شکلاتی که حتی رمق گاز زدنش هم نیست

دیروز تو از این خانه رفتی

اما این خاکهای نشته بر در و دیوار این اتاق چیز دیگری میگویند

کاغذهارا به هم میریزم

شاید دست خطی از تو اینجا جا مانده باشد

میانه پاره هایم شعرهایم

همانهایی که انقدر انتظار خوانده شدن کشیدند تا این شد حال و روزشان

نهایت نامه ات تیکه کاغذی روی در یخچال بود

من میان شعر هایم دنبال چه میگردم؟؟!!

تو دیروز رفتی

و دیروز نرفت

من در دیروز ماندم با استکانی چای

تو رفتی یکی از دیروزهایی که من میانشان گم شدم

نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1392ساعت 18:12 توسط بهرام|


میشود بسیار تنها بود

میشود میان انبوه انبوه بودن تنها بود

میشود ارام گریست 

چای تلخ روزگار را مزه کرد

بنجره تنهایی را گشود

سیبی چید از درخت همسایه

اه کشید و سکوت کرد 

لبان سرخ سیب را بوسید

و ارام خون را از روی لبه کارد لیسید

چشمها را بست به دوردستهای تنهایی خیره شد

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1392ساعت 17:51 توسط بهرام|


شاملو میخوانم

شبها کناره پنجره

چای به سیاهی شب

شب به سیاهی گیسوانت

به اشفتگیشان اشفته

چای به سرخی لبانت

بوسه های گرم میگیرم از لب لیوان

و اغاز شب را

نگاهی که از پشت پلکانت به من دوخته ای

ارام خواب میکنم

مبادا بادی از سر نادانی ابری بر گونه ماهم اورد

سکوت و شب دو برادرند


نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1392ساعت 4:57 توسط بهرام|

من از اینجا که منم

اسمان قد تب تو حرارت دارد

باد پاییز و دلم قد خزان رنگارنگ

خون چکد از لبه یِ تیغ قلم

ماه کامل ،قرص خواب

منم و گرگ درونم چه کنم

زوزه و زجه و زخمی و جدا افتاده

منمُ گَله ی تنهایی غربت چه کنم

دست اغوش، زمستان زده است

لا به کردار غم و اندوه تو گردن زده است

این همه عاشقی و بی خبری

تن لرزان و من نیمکت عریان و تهی

سوز سرما استخوان سوزد و تو بی خبری

دل من مرگ ببوسد و تو بی خبری

مرگ تنپوش مفخر دارد

انقدر دست به دامانت ماند

که دو استین تهی مانده شکایت دارد

منِ فرهاد صفت تیشه ندانم که کجاست

قلمم هست اگر میل به خوسرو دارد


نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1392ساعت 17:21 توسط بهرام|


دلم تنگ میشود

قلمم خاک تراشه هایش را میخورد

شعرهایم میان سینه ام راه نفس را میبندند

و دفترها پشت انتظار پنجره ها خطهایشان رنگ پریده میشود

روزها ، شبها

خصوصی تر از این حرفها شده ام این روزها

میان خودم تورا میپیچم

نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1392ساعت 19:32 توسط بهرام|

تمام میشود

تمام شد

ادم است طفلکی

جایی که تمام دنیا میشود

حد و حدود نمیشناسد

تمام شد

مردی پشت چشمهای باد کرده نجوای اهی سر داد

روزها دیگر شب نمیخواهد

بیداری باید بماند

چشمان ستایشگر راه را میشویند

تمام شد

اری تمام شد

این شاعر اواره

نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1392ساعت 5:23 توسط بهرام|

اخر تو مرا به چنگ اوری یا که نه!

من تورا سالها سجده کنم یا که نه

امروز باران میبارد

امروز باران میبارد

امروز من باران میبارم تو ابر می شوی

امروز زمینها خیس میشود زیر چتر ابر تو

امروز بارانم از ابر تو میچکد

اخر امروز ابتدای فردا میشود

اخر ندارد همیشه همین اول است

اول من اول تو

اول ما شدنها زیر سایبان شب بوها

وقتی که شب نیست و شبو ها هویتشان مثل رز میماند

افتاب

اری اول ما، اول شدن ها

برو به ابتدا ابتدای تولد شوق غزل میان زبان در هم ماسیده حافظ

ابتدای من شدن در تو

اری ابتدا ابتدا


نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1392ساعت 19:47 توسط بهرام|


آخرين مطالب
»
»
» فصل من
» دیروز
» بینام 8
» بینام 7
» بینام 6
» خصوصی
» بینام 5
» ابتدا
Design By : Pars Skin